تبليغاتX
عشق

فقط امشب همین امشب فقط هم نبض من باش همین امشب فقط امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش در آوار همه آیینه ها تکرار من باش همین امشب کلید قفل این زندون تن باش حرفات تلخه اما عسل منی.به یادم نیستی اما زندگی منی.به فکرم نیستی اما رویای منی. با من نیستی اما نفس منی. مهربون نیستی ولی دلیل مهربونی من هستی

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:8  توسط علی | 

در ذهن الاهی فقدان یا از دست دادن وجود ندارد پس محال است عشقت را از دست بدهی بی تردید خوده این عشق یا هم ترازش به تو بازگردانده خواهد شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 20:1  توسط علی | 

آه آنگاه كه دل به سويت پر مي زند
صدايم در سينه فرو مانده است
هوا آكنده از ياد خوش خاطرات
ولي غباري از آن ها پديدار گشته
بستن چشم ها و انديشيدن زيبا تر است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 4:26  توسط علی | 

قشنگترين لحظات در كوتاه ترين ثانيه ها به دست ضربه هاي ساعت سپرده مي شود و دورتر از هميشه در نگاه مان پديدار مي گردد و دوباره با نواختن ساعت از هم گسسته مي شود
+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 8:29  توسط علی | 
یک شب گرم و تب آلود
آمدی از شهر باران
ناگهان از هر جوانه
گل بر آمد چون بهاران
ای تو از نسل بهاران
ای امید سبزه زاران
ای صدایت پاک و معصوم
چون سرود چشمه ساران
ای نگاه تو همیشه
مثل دریا بیکرانه
ای بلند گیسوانت
خوشترین شعر شبانه
ای که نامت در زمانه
گشته در خوبی فسانه
کرده اینک در دل من
آتش عشق تو خانه
ای که نامت بر لب من
معنی خوب سرودن
خوشترین ایام عمرم
لحظه های با تو بودن
+ نوشته شده در  سه شنبه 25 اردیبهشت1386ساعت 15:56  توسط علی | 

این پرنده مهاجر
همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شکسته
میخونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی
دست بیرحمه صیاد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهایی آشنا کرد
نجوای دو جفت عاشق
روی شاخه های تنها
شعری عاشقانه بود
صدای قشنگ بالش
تو فضای بی کرانه
بهترین ترانه بود
حالا تنها حالا خسته
با دلی از غم شکسته
بی صدا تر از همیشه
با خودش تنها نشسته
با صدای غم گرفتش
شعر تنهایی میخونه
سوز غمگین صداشو
اونی که تنهاست میدونه
این پرنده مهاجر
همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شکسته
میخونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی
دست بیرحمه صیاد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهایی آشنا کرد
این پرنده مهاجر
همیشه عاشق پرواز
حالا با بالی شکسته
میخونه چه غمگین آواز
توی یک هجرت جمعی
دست بیرحمه صیاد
اونو از جفتش جدا کرد
با تنهایی آشنا کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 16:51  توسط علی | 

آدم که یاد گذشته هاش میافته
چشمونش از گریه اشکآلود میشه
تصویری از روزهای رفته میبینه
که در اون هر چهره ای نابود میشه
هر پرستویی که به سویی میپره
خبر پایون فصلی رو میبره
هر گل تازه ای که چشم باز میکنه
به خودم میگم که این نیز میگذره

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 16:41  توسط علی | 

آه اگر روزي نگاه تو
مونس چشمان من باشد
قلعه ی سنگين تنهايي
چهار ديوارش زهم پاشد
آه اگر دستان خوب تو
حامي دستان من باشد
قلعه تنهايي ما را
ديو در بندان خود کرده
خون چکد از ناخن اين ديوار
جان به لبهاي من آورده
آه اگر روزي صدای تو
گوشه ی آواز من باشد
آه اگر ديروز برگردد
لحظه اي امروز من باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 16:28  توسط علی | 
رها شده ام من چو قطره ی اشکی ز چشم زمان
ندیده بهاری فتاده بهارم به دست خزان
چو کام سیه شد به خاطر یاری برای چه روزم
به آتش دوری به شوق که سازم برای که سوزم
من از دو رنگی زمان شدم شکسته
غبار ناباوری به دل نشسته
از آن همه دویدنم پی محبت
نمانده بهر من جز دو پای خسته
رها شده ام من چو قطره ی اشکی زچشم زمان
ندیده بهاری فتاده بهارم به دست خزان
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 16:12  توسط علی | 
گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشه ی آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سرزلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدن چو ماهی از آّب
گل هر آرزو رفته از رنگ وبو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه اما گل خورشید رو شاخه های بید دلش میگیره
دره مهتابی میشه اما گل مهتاب از برکه های آب بالا نمیره
تا که دست تکون میدی به ستاره جون میدی میشکفه گل از گل باد
وقتی که ماتم مییاد دوستاره کم مییاد میسوزه شقایق از داغ
گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدن چو ماهی از آب
گل هر آ رزو رفته از رنگ وبو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 16:5  توسط علی | 
خاطرت آید که آن شب از جنگلها گذشتیم.
بر تن سرد درختها یادگاری نوشتیم.
با من اندوه جدایی نمیدانی چه ها کرد.
نفرین به دست سرنوشت تورا از من جدا کرد.
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی غم هم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی دلم دریای درد است.
چون کبوترهای غمگین نگاهم مات و سرد است
ای دلم دریاچه نور گر دلم را شکستی
خاطراتم را به یاد آر هرجا بی من نشستی
خاطرت آید که آن شب از جنگلها گذشتیم.
بر تن سرد درختها یادگاری نوشتیم.
با من اندوه جدایی نمیدانی چه ها کرد.
نفرین به دست سرنوشت تورا از من جدا کرد.
بی تو بر روی لبانم بوسه پژمرده گشته
بی تو از این زندگانی غم هم آزرده گشته
بی تو ای دنیای شادی دلم دریای درد است.
چون کبوترهای غمگین نگاهم مات و سرد است
ای دلم دریاچه نور گر دلم را شکستی
خاطراتم را به یاد آر هرجا بی من نشستی
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 13:37  توسط علی | 

آمدي خواندي برايم
قصه تلخ جدايي
مانده ام سر در گريبان
بي تو در شبهاي غمگين
بي تو باشد همدم من
ياد پيمانهاي ديرين
آن گل سرخي كه دادي
در سكوت خانه پژمرد
آتش عشق و محبت
در خزان سينه افسرد
اكنون نشسته در نگاهم
تصوير پر غرور چشمت
يكدم نميرود از يادم
چشمه هاي پر نور چشمت

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 12:58  توسط علی | 

منم ان موج بی آرام و سر کش
که سرگردان به در یای فریبم
مرا د یگر رفیق و همدمی نیست
به شهر نا بساما نی غریبم
با غرور و با شتاب در سینه ی نرم آب د یو ا نه می خزیدم
در غا یت خود خواهی در ا نبوه سیاهی جز خود نمی شنیدم
خروشان و بسته چشم ، با کوله باری از خشم
می رفتم از خشم خود ،د نیا ویرانه سازم
در دفتر زندگی از خود افسانه سازم
اما ز بازی زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم
در سر نبود ا ندیشه ای جز فکر ویرا نگری
غافل من از افسا نه طوفان ساحل بودم
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته
پیچیده طوفان در وجودم
شد پاره از هم تار و پودم
در لحظه های وا پسین پیک اجل آمد مرا افتادم و از پا نشستم
بیداد طوفان آ نچنان بر سنگ ساحل زد مرا ، چون شیشه ای در هم شکستم
گفتم به خود ای موج سر گردان که آخر
بنگر به خود چه بودی و اکنون چه هستی
حاصل چه بود از آن غرور بی دلیلت
آخر به دست صخره ی ساحل شکستی
موجم ولی خاموش و خسته
با دست خود در هم شکسته
آری من آن کوه غرورم
درمانده و از پا نشسته

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 12:45  توسط علی | 

کوُچِه غمناک پرستوهای شاد
در غروبی پُر ملالو بی صدا
خبر عُریونیِ باغارو داد
پائیز اومد اینوَرِ پَرچین باغ
تا بچینه برگ و بار شاخه ها
کـَسی از گلها نمیگیره سُراغ
بیا در سوُگ دلگیر گل سرخ
بخونیم شعری از دیوان گریه
من و تو زاده ی فصل خزانیم
دوتـَن پرورده ی دامان گریه
شده اَبری توُ فضای سینـَمون
قصه ی بی غم گساری های ما
میدونم پایان نداره بعد از این
قصه ی بی برگ و باری های ما
پائیزه پائیزه عریون
من و تو خسته وُ گریون
مینویسم بادل تنگ روی گلبرگ شقایق
فصل دل تنگیه پائیز ،فصل غمگینیه عاشق

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 12:22  توسط علی | 

گذاشتی عاشقت بشم بعد بری تنهام بزاری خوب که خراب تو شدم بگی که دوستم نداری ... سرم تو کارم بود و بس ... سر زد از راه اومدی .. گفتم ستاره نمی خوام گفتی که از ماه اومدی ...تو اتاقم تنها نشستم پنجره مو باز کردم و تو این ذهن شلوغ دنبال یه پنجره می گردم که بتونم راحت تر فکر کنم ... یه پنجره آرامش ... هیچکی باهام نیست . خودم تنهام ! آسمون ابریه اما دیگه بارون نمیاد ... ولی هنوز بوی خاک تو هوا می پیچه و همین واسه آروم کردن کافیه ! صدای پرنده های بیرون هم میشه گفت فضا را قشنگ تر کردن ! شاید پنجره اتاقم تنها پنجره ای بود که آرومم کرد ! به هر پنجره ای سنگ زدم باز نشد یا ... به پنجره زندگی زدم اون هم طبق معمول مثل بقیه پنجره ها تا کرد تا ... تا تنهایی سلام کنه بهم و بگه که فقط پنجره من می تونه الان آرومت کنه ... پنجره تنهایی اتاقم ... بزرگترین هدیه رو داره تو غروب زیبای بهاری بهم میده و من ازش ممنونم ! آرامش بزرگترین هدیه ای که شاید اون قدر بتونم تو آرامش فکر کنم ... تا به همه چی سر و سامون بدم ! ولی وقتی دوباره حالم خوب شد منم خام نمیشم و پنجره دلمو واسه هرکی وا نمی کنم !

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 20:6  توسط علی | 
گفتی فردا همه چیز درست میشه

                               گریه نکن اشک نریز

                                    وقتی بیدار میشی من هنوز اینجام

                                          وقتی بیدار بشی با ترسهات مبارزه می کنی

                                         حالا قلبم رو ازت پس می گیرم

                           عکسهات رو کف زمین می زارم

         خاطره هام رو پس می گیرم

دیگه طاقت ندارم ...

از فرط گریه اشکهام خشکید

حالا که روبه روی گذشته قرار گرفتم

و عشقی که به من داشتی ... همه اشکها نا پدید شد

فقط کمی بیشتر زمان لازم بود ِ اون نوری که زندگی بهت امید میده

                                فقط کمی زمان بیشتر لازم بود

                       کمی زمان بیشتر تا ببینم

اون نوری که زندگی بهت امید میده و اون آزادی رو ...

و حالا قلبم رو پس می گیرم

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 19:59  توسط علی | 

به پای تو هدر شدم یه عمره در به در شدم

همیشه در سفر شدم حالا میای میگی برو

هم سوختم و هم ساختم برات ... آبرومو باختم به پات

شدم دلیل خنده هات حالا میای میگی برو

نازک تر از گل نشنیدی به عشق پاکم خندیدی

حرفامو کاش می فهمیدی ...

سهم من از عشق این نبود ... نفس بودی نه یک هوس ... هیچکی نبود تو بودی بس ... سهم من از تو خاطره ست ...................... حالا میای میگی برو

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 19:56  توسط علی | 

تنهايي من پاکترين و باوفاترين ياري است که در تمام زندگي پيدا کرده ام. تنهايي من با شادي هاي من شاد مي شود و با غم هاي من غمگين. تنهايي من هيچ وقت مرا تنها نگذاشته است

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 19:55  توسط علی | 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 1:55  توسط علی | 

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 1:51  توسط علی | 
 
example: